بی وفا
ای گل تازه که بویی زوفا نیست ترا
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا
جان من سنگ دلی دل به تو دادن غلط است
رفتن و لاست زکوی تو ستادن غلط است
تو نه انی که غم اذارت باشم
دیگری جز تو مرا ین همه آذار نکرد
آنچه که تو کردی به من هیچ ستم کار نکرد
بشنو پند و مکن قصد دل آذردیه خویش
ور نه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط عشق ویرانگر
|

از دل پر درد خویش با تو چه گویم
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت توسط عشق ویرانگر
|

زندگی
زندگی سراب است سراب
زندگی نقش بر اب است بر اب
زندگی سوختن و ساختن است
یک قمار است فقط باختن است
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش سیاهی بر دل دریا کشید
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت توسط عشق ویرانگر
|

همه رفتن
همه رفتن کسی دورو برم نیست
چنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخر و این عاقبت بود
به جز افسوس هوایی در سرم نیست
همه رفتن کسی با ما نموندش
کسی خط دل ما رو نخوندش
همه رفتن ولی این دل مارا
همون که فکر نمی کردی سوزوندش
چه حاشا کرده ایم بر در نخورده
که آیا زنده ایم یا جون سپرده
چه حاشا صحبتی حرفی کلامی
که جزد رفتگانیم ما ، نمانده
عجب بالا و پائین داره دنیا
عجب این روزگار دل سرد با ما
یه روز دور برم صد تا رفیق بود
من و امروز ببین تنهای تنهام
خیال کردم که این گوشه کنارها
یکی داره هوای کار ما را
یکی از این میون دلسوز ما هست
نداره آرزو آزار ما را
عجب بالا و پائین داره دنیا
عجب این روزگار دل سرد با ما
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت توسط عشق ویرانگر
|

کوچه
بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشو دیم در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخت در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید که تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این اب نظر کن
اب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش که فردا دلت با دگران است
تا فرا موش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق ندانم
سفر ازپیش تو هرگزنتوانم.نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صییادی و من اهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشینیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم. نرمیدم
رفت در ضلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی بی من از آن کوچه گذر هم
بی تو اما من به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت توسط عشق ویرانگر
|

مرغ عشق و شاپرک
زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود
مرغ عشقی خسته بود که دلش شکسته بود
مرغ اسیر قفس شب و روزش بی نفس
همه ارزوهاش تو سینه پر کشیدن بود وبس
تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت
چشش افتاد به قفس دل اون بد جوری سوخت
زود پرید روی درخت تو قفس سرک کشید
تو چش مرغ اسیر غم دلتنگی رودید
دیگه طاقت نیاورد رفت توی قفس نشست
تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست
شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم
بریم تا اون بالاها سوار ابرا بشیم
یه دفه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد
بارون از برق چشاش روی گونش جاری شد
شا پرک دلش شکست وقتی اشک اونو دید
با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید
دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهائی نداشت
توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمی ذاشت
تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید
اسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید
شاپرک یخ زدو یخ مرد و موندگار نشد
چشاشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد
مرغ عشق شاپرک و به دست خدا سپرد
نگاهش به اسمون تا که دغ کردش و مرد
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت توسط عشق ویرانگر
|

جان من نرو
اين آخرين تلاشمه واسه به دست اوردنت
باور کن اين قلب و نرو اين التماس آخره
چقدر ميخواي تو بشکني غرور اين شکسته رو
هر چي ميخواي بگي بگو اما نگو بهم برو
اين دلو عاشقش نکن اگه منو دوست نداري
راحت بگو اگه ميخواي قلب منو جا بذاري
دلم پر از شکايته اما صدام در نمياد
ميترسم از دستم بري کاري ازم بر نمياد
نرو نذار که بعد از اين دنيا به عشق شک بکن
نفس زدم از ته دل معصوم اين قلب به خدا
نذار بشه محال واسش باور عشق آدما
مرگ دلم پاي تو اگه ازش گذر کني
بدان كه كي اين دل و كشت
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت توسط عشق ویرانگر
|

|